ای نزدیک....

در نهفته ترین باغ ها،دستم میوه چید.
و اینک،شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست،عطش آشنایی است.
درخشش میوه! درخشانتر.
وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید.
دورترین آب،
ریزش خود را هم فشاند.
پنهانترین سنگ، سایه اش را به پایم ریخت.
واینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام.
خم شو شاخه نزدیک!
استاد سهراب سپهری
حرف هایی به سادگی گفتن:
ـ دست دراز کن شاخه نزدیک است !!!
ـبهاری ترین دوستان من ،دلهایتان چو روز هایتان بهاری!!
ـ گرچه دیر است اما سال نو مبارک!
ـ متاسفم که به دلیل ازدیاد کارها این بهار از ردپای باران به دورم!!!
و شاید این آخرین دفتر مشق بهاری ام باشد.
عذرم را پذیرا باشید پس تا تابستان وبارانی دیگر بدرود!











